Thursday, December 11, 2008

به یاد فرهاد

رستنی ها کم نیست، من وتو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم
مثل هزیان دم مرگ، از آغاز ، چنین در هم و بر هم گفتیم

دیدنی‌ها کم نیست، من و تو کم دیدیم
بی‌سبب از پاییز، جای میلاد عقاقی‌ها را پرسیدیم

چیدنی‌ها کم نیست، من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق، روی دار قالی، بی‌سبب حتی، پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

خواندنی‌ها کم نیست، من و تو کم خواندیم
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد، با دهانی بسته، وا ماندیم

من تو کم خواندیم، من وتو وا ماندیم، من و تو کم دیدیم، من و تو کم چیدیم، من و تو کم گفتیم
وقت بیداری فریاد، چه سنگین خفتیم

من و تو کم بودیم، من و تو اما در میدان‌ها، اینک اندازه ما می‌خوانیم
ما به اندازه ما می‌بینیم، ما به اندازه ما می‌چینیم، ما به اندازه ما می‌گوئیم، ما به اندازه ما می‌روئیم

من و تو کم نه که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه که می‌باید، با هم باشیم

من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم

من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم

گفتنی ها کم نیست........

شعر از شهیار قنبری