Wednesday, July 11, 2012

۱۰ سال...

Thursday, December 11, 2008

به یاد فرهاد

رستنی ها کم نیست، من وتو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم
مثل هزیان دم مرگ، از آغاز ، چنین در هم و بر هم گفتیم

دیدنی‌ها کم نیست، من و تو کم دیدیم
بی‌سبب از پاییز، جای میلاد عقاقی‌ها را پرسیدیم

چیدنی‌ها کم نیست، من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق، روی دار قالی، بی‌سبب حتی، پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

خواندنی‌ها کم نیست، من و تو کم خواندیم
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد، با دهانی بسته، وا ماندیم

من تو کم خواندیم، من وتو وا ماندیم، من و تو کم دیدیم، من و تو کم چیدیم، من و تو کم گفتیم
وقت بیداری فریاد، چه سنگین خفتیم

من و تو کم بودیم، من و تو اما در میدان‌ها، اینک اندازه ما می‌خوانیم
ما به اندازه ما می‌بینیم، ما به اندازه ما می‌چینیم، ما به اندازه ما می‌گوئیم، ما به اندازه ما می‌روئیم

من و تو کم نه که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه که می‌باید، با هم باشیم

من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم

من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم

گفتنی ها کم نیست........

شعر از شهیار قنبری

Wednesday, November 12, 2008

یه روزایی تو زندگی آدم پیش میاد که در عین کاملا عادی بودنشون، از تمام جزئیات اون روز کیف می‌کنی، با تمام وجودت احساس مفید بودن می‌کنی و تکه‌ پازل‌هایی زندگیتو پر می‌کنن که خیلی خوشحالت می‌کنن.
بعد از مدت‌ها..... چه روز خوبی!

امروز اولین کتابم از جیره کتاب آمد، خیلی هیجان انگیزه! یعنی خیلیا.....

من غریبی قصه پردازم، چون غریقی غرق در رازم
گمشدم در غربت دریا، بی نشون و بی هم‌آوازم
می‌روم شب‌ها به ساحل‌ها، تا بیابم خلوت دل‌را
روی موج خسته دریا، می‌نویسم اوج غم‌ها را

Wednesday, September 24, 2008

Please pay attention to my imagination...

Monday, September 22, 2008

همراه ما بود از آفرینش، وسوسه‌های این قلب سرکش...

Wednesday, September 17, 2008

وقتی هوای دل من ابریه، چه فرقی می‌كنه آسمان آفتابی باشه یا نباشه....

همچنان زندگیه سگی من ادامه داره بدون میل به حال، با خاطرات گذشته و با امید كمرنگی به آینده.

Monday, August 04, 2008

تنهایی حكم است، نه انتخاب...

Tuesday, July 08, 2008

خیلی غمگینه که دارم غرق میشمو و هیچ دست و پایی هم برای رهایی نمی‌زنم...
از اون غمگین‌تر، نگاه بی‌تفاوت آدمایی که یک قدمی من وایستادن و حتی حاضر نیستن برای کمک به یک دوست برگردنو، دستشونو بگیرن به سمت من.....