Thursday, December 06, 2007

چه دردیست در میان جمع بودن، ولی در گوشه‌ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن، ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن، ولی لبهای خود همواره بستن
چه دردیست در میان جمع بودن، ولی در گوشه‌ای تنها نشستن

خیلی روزای بدی بود خیلی.... شبایی که آرزوی صبح نشدنشونو می‌کنم بلا استثناء صبح میشن و یه روز لعنتی دیگه شروع میشه تا امیدوارانه دست و پا بزنم و بیشتر تو گِل فرو برم. همین...

فقط مونده بود اینو [+] بخونه که خوند:
عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه....

هووووم.... :(