شاید بدترین تابستونی بود که تابحال داشتم٬ هنوزم درگیرم و بازم خواهم بود.... بدون کوچکترین پیشرفتی در اون چیزایی که میخوام دارم پیش میرم. دانشگاه که از یه طرف و کارم هم از طرف دیگه تبدیل شدن به یه فشار همهجانبه...
تقریبا بدون کوچکترین فرصتی برای استراحت یا تفریح داره مهر میرسه و دوباره کلاسهای خوابآور وغیرقابل تحمل اساتید از دماغ فیلافتاده...
داشتم فراموشت میکردم٬ اما باز دوباره دیدمت٬ تو غمها قوطهور شدم٬ چرا؟
تو هم که دیگه جواب هم نمیدی!