|
|
|
Friday, May 16, 2003
عجب روزي بود اون روزي که بالاخره طعم تنهايي رو چشيد تنهايي واقعي اونم تو اوج شلوغي .... کلي فکراي لعنتي....... کلي احساساي عوضي............ کلي تغيير ، کلي تقصير ، ولي فقط يه آدم بود که تو اون روز حالش ازش بهم ميخورد اونم مطمئن باش تو نبودي چون خودش بود ...يادش اومد که يه سال داره ميگذره همين روزا بود که همه چي شروع شده بود...... بهار گذشت ، امتحانا رو دادن ، تابستون شد اسمشو گذاشتن اکيپ ، تابستون تموم شد يکيشون کشيد کنار ، پاييز شد ... اعصاباشون خورد بود ، باز رسيد به امتحانا اوج همه مشکلات ، نهايتش ..... اونم به هر ترتيبي بود گذشت همه فکر ميکردن اون يکي نامردي کرده حالا کدومشون مشکل اصلي بودن هيچ کس نميدونه ..... زمستون شد کم کم داشت فراموش ميشد ، بهار شد ميخواستن يه سال عالي رو شروع کنن ولي مثل اينکه قرار نبود اينطور باشه ..... نشد که نشد خوب شروع نشد و.....
|
::میخونم:: شادی علیرضا بابک .........................................
::آرشیو::
07/01/2002 - 08/01/2002
08/01/2002 - 09/01/2002
09/01/2002 - 10/01/2002
10/01/2002 - 11/01/2002
11/01/2002 - 12/01/2002
12/01/2002 - 01/01/2003
01/01/2003 - 02/01/2003
02/01/2003 - 03/01/2003
03/01/2003 - 04/01/2003
04/01/2003 - 05/01/2003
05/01/2003 - 06/01/2003
06/01/2003 - 07/01/2003
07/01/2003 - 08/01/2003
12/01/2003 - 01/01/2004
01/01/2004 - 02/01/2004
08/01/2004 - 09/01/2004
12/01/2005 - 01/01/2006
06/01/2006 - 07/01/2006
09/01/2006 - 10/01/2006
10/01/2006 - 11/01/2006
11/01/2006 - 12/01/2006
01/01/2007 - 02/01/2007
02/01/2007 - 03/01/2007
03/01/2007 - 04/01/2007
04/01/2007 - 05/01/2007
12/01/2007 - 01/01/2008
07/01/2008 - 08/01/2008
08/01/2008 - 09/01/2008
09/01/2008 - 10/01/2008
11/01/2008 - 12/01/2008
12/01/2008 - 01/01/2009
07/01/2012 - 08/01/2012
تنهایی ......................................... |