Friday, May 16, 2003

عجب روزي بود اون روزي که بالاخره طعم تنهايي رو چشيد تنهايي واقعي اونم تو اوج شلوغي .... کلي فکراي لعنتي....... کلي احساساي عوضي............ کلي تغيير ، کلي تقصير ، ولي فقط يه آدم بود که تو اون روز حالش ازش بهم ميخورد اونم مطمئن باش تو نبودي چون خودش بود ...يادش اومد که يه سال داره ميگذره همين روزا بود که همه چي شروع شده بود...... بهار گذشت ، امتحانا رو دادن ، تابستون شد اسمشو گذاشتن اکيپ ، تابستون تموم شد يکيشون کشيد کنار ، پاييز شد ... اعصاباشون خورد بود ، باز رسيد به امتحانا اوج همه مشکلات ، نهايتش ..... اونم به هر ترتيبي بود گذشت همه فکر ميکردن اون يکي نامردي کرده حالا کدومشون مشکل اصلي بودن هيچ کس نميدونه ..... زمستون شد کم کم داشت فراموش ميشد ، بهار شد ميخواستن يه سال عالي رو شروع کنن ولي مثل اينکه قرار نبود اينطور باشه ..... نشد که نشد خوب شروع نشد و.....
ديگه غروب شده بود مي خواست بره خونه ...... هواي داغ اون روز رو به خنکي ميرفت نم نم بارونم مي زد و فقط کافي بود ابي هم بخونه تا فرو بره تو تنهايي خودش ، به اميد کلي روز خوب .....