Saturday, December 28, 2002

اه اه بابا يکم برنامه ريزي يکم نظم يکم اعتقاد به حرفا و برنامه هاي خودمون اينم از جلسه وبلاگرا ، شده بود جلسه تبليغ و مسخره بازي و خيرات بجز اون قسمتي که سينا مطلبي عزيز صحبت کرد بقيش واقعا مسخره بازي بود اون از مجريش اونم از دبير همايش که روش نميشد چيزي به ملت بگه اونم از مهموناشون که اصلا نيمدن ....... باسه ما که خيري نداشت غير از يه لاستيک ترکيده تو راه برگشت ........
از اين حرفا گذشته آقا اين موتور تاکسي ها هم سوار شدن کيف ميده ها وقتي ميخواي از آزادي بري دانشگاه و هر چقدر فکر ميکني هيچ راهي به ذهنت نميرسه بجز آژانس يا همين موتور تاکسي چه عيبي داره به تجربش ميارزه اونم تو اين هواي سرد کلاهتو تا زير گوش مياري پايين دستکشارو دستت ميکني زيپ کاپشنتم تا بالاي بالا ميکشي اونم که لاي ماشينا ويراژ ميده منم که دفعه اولمه سوار موتور ميشم قيافم بين ماشينا ديدنيه ....... واي که چه کيفي داد با وجود فحشايي که از بابي خوردم که چرا آژانس نگرفتي گدا سرما ميخوردي حالا چيکار کنيم ديگه .......
راستي اگه گفتين رشتيا کدوم روزو يوم الشک ميگيرن ؟!!!!!! روز پدرو .........

First I was afraid
I was petrified
Kept thinking I could never live
without you by my side
But I spent so many nights
thinking how you did me wrong
I grew strong
I learned how to carry on
and so you're back
from outer space
I just walked in to find you here
with that sad look upon your face
I should have changed my stupid lock
I should have made you leave your key
If I had known for just one second
you'd be back to bother me