Sunday, December 15, 2002

ببخشيد يکم دير شد آخه تو سفر همش 15 ساعت خواب بوديم داشتيم جبران ميکرديم .......
وقت برگشتن توي کوپه بعد يه پرس خواب من بچه ها تازه ميخوابن منم تو فکرم سفرو مرور ميکنم ...... خوش گذشت نه ؟ آره ولي کاشکي همون يه اتفاقم نميافتاد ......
توي ايستگاه قطار يکي خواهرش بقلش کرده يکي با پرينت دانشگاه مياد تو جالبه ..... سوار ميشيم از همون اول رو ما زوم کردن رئيس قطار حتي اسم بعضي ها هم ياد گرفته ..... فکر کنين 16 نفر تو کوپه ما ، آريان ميخونه : "گفتي ميخواي تو ابرا ....." کم کم بچه ها ميرن کوپه ها رو براي اينکه گير ندن جدا ميکنن ولي ما جدا نکرديم حالا بچه ها بما ميگن به هيچ وجه بيرون نياين مامور توي واگن گذاشتن 8-7 نفر با دلهره اينکه حالا چي ميشه بهمون ميگن که دانشجوهاي غير انتفاعي داده پردازي هستيم تا حرفا يکي باشه ولي به خير گذشت دخترا رفتن پسرا هم حالا مسخره بازي در نيار کي در بيار......
ميرسيم مشهد يه سري ميرن خونه فاميلاشون آخه عصري بهمون جا ميدن بقيه هم کوه سنگي کل کل هم جالبه ها نفري هزار بدين اينو ميخورم از محتوياتش نگم بهتره ميترسم بعضيا دوباره شکوفا بشن بالاخره بهمون جا دادن بين جاي دخترا و پسرا سه ربع راهه جاي پسرا موشم داره پس پسرا ميرن پيش دخترا و اونجا اتاق ميگيرن و 1/5 نصفه شب اتاقو تحويل ميگيرن .............
ديگه گفتن نداره که دخترا و پسرا با هم اونم تو يه هتل که همه چي داره بيليارد ، زمين بازي کودکان (!) ، کلبه هاي سنتي ، ماموراي در پيتي و ...... 13 تا پسر که همه تو يه سوئيتن چه ميکنن اوه اوه با هم ميخونن سوان -> مرغ سحر ناله سر کن ....... بابي-> کفتر کاکل بسر واي واي ....... ميگم کنفرانسم رفتيم ؟ آره بابا افتتاحيه کنفرانس مگه ميشه نريم .... ولي اونم خواب بوديم و ديگه هم نرفتيم .......حراستي ها رو بگو واي واي دم پذيرش هتل گرم ...... کجاها رفتيم حرم ، شانديز ، طوس و ..... توي اتوبوس چه ها که نکردن آقا ما چه رقصايي که نديديم چه خنده ها که نکرديم ........ تازه بيلياردم مختلط تصور اون چند روز برام مثل اينه که..... اصلا غير قابل تصور بقول مهسا دنياي پينوکيو ........ واي آسا و قناري ها رو بگو ...... صندلي هاي پارکو بگو ...... گريه هارو بگو ....... موبايل سوانو بگو اي نامرد ..... بيشتر از اين بنويسم ديگه زياد ميشه با همينم اون 30 نفر همه چي يادشون مياد .....
حالا دلم ميخواد از حال روز خودم بگم از همه چي ناراضيم همه چي يه جوري شده .....خونه برام شده مثل جهنم ، دانشگاه خانه امن ، ضبط ماشينم يه وسيله اي که يه سري چيزارو فراموش کنم ، دوستامم بهترين همدمام که فکر ميکنم بعضياشون منو به خودشون غريبه ميدونن ...... کاشکي .... کاشکي ......
واي تورو خدا خرابش نکنين .........