Friday, November 29, 2002

wow فکر کن سحر که پا ميشي زمينا خيسه از بارون حدود يه ساعت بعدش که بيرونو نگاه ميکني سفيده از برف واي که چقدر برف قشنگه ، چه کيفي ميده آدم بخواد يروز درس بخونه بعد خدا خودش بهانه رو برسونه ، ديشب ميخواستم بنويسم کوهاي روبروي اتاقم تا کمر سفيدن حالا اينجارو باش همه خيابونا سفيد شده .....
برف هميشه منو ياد بچگي هام ميندازه زمانايي که برف ميمد و من پشت پنجره لحظه شماري ميکردم برف بند بيادو برم اونقد بازي کنم تا پاهام تو پوتينام يخ بزنه بعدشم بيام خونه و بگن فردا دبستانا تعطيله واي که چه حالي ميداد .... ولي الان ديگه برف دست نخوردرو دوست دارم برفي که روش فقط ردپاي خودم باشه حيف که الان خيلي سردمه .( اي تنبل )
خيلي زور داره آدم تا مياد يه سري چيزارو بنويسه يهو برق بره آخه اينارو 7 صبح نوشته بودم .....
راستي از سرگرمي ديروزمون تو دانشگاه بگم يه ماشين چپي تازه تعمير از تو گلا افتاد ( انداختش ! ) تو جوب .....
m.p : هل بدين ... شما ميتونين يخورده مونده يخورده ديگه ... هل بدين ... آ ماشا الله .... اها ....
راستي اگه اينجارو خوندي مريم بازم تولدت مبارک !