امروز مهسا ميگفت ديگه چرا مثل قديما بلاگ نمينويسين اينهمه چيزاي خوب چسبيدين به غم غصه هاتون راست ميگه ها هيچي نگفتم از تولد رضا از اونهمه شلوغ کاريها از فشفشه ها از معين جديد از آخرين ناهار دست جمعي قبل ماه رمضون از حليماي سر افطار از دوستيهايي که روز به روز داره قويتر ميشه از باروناي ديروز شرشر بارون که هوا و دود و دم شست و رفت از سرماي امروز صبح که دندونامو به تريک تريک انداخته بود ميخوام بازم بگم همه چيرو بگم مثل اولا درست مثل اولا .......
لحظه ها روبا تو بودن
در نگاه تو شکفتن
حس عشقو در تو ديدن
مثل روياي تو خوابه ......