Saturday, November 09, 2002

صبح بعد از اينکه بيگلي رو زدم داغون کردم به بابک گفتم اينم شروع يه روز مزخرف ولي خودم خيلي بهش اعتقاد نداشتم حالا که شب شده ميبينم اين روز رو بايد مدت ها براي جبرانش زحمت بکشم براي عوض کردن فکرايي که توش ابراز شد . براي پاک کردن گندکاريها و حسادت هاي يه آدم که .....
پاييزه و تنها نشستم تنها نبودي تا ببيني ..... [+]
راستي يکي اينو پشته پنجره بيگلي گذاشته بود لاي برف پاک کن ......