Sunday, November 17, 2002

واي چقدر امروز بهم خوش گذشت اول صبح کلي داد بيداد مامان بابا پست قبلي نتيجه هموناس (!) ، بعد شرکت بعد ده روز دلم تنگ شده بود برا همکارام تازه امروز يکيشون فهميد بلاگ دارم ولي هنوز آدرسشو که نفهميده البته اون يکيشون بعيد نيست بدونه آخه حسابي وبلاگ ميخونه ، بععععد - به سبک اوني که الان باهام فکر کنم قهره - از شرکت اومدم بيرون يه آقا نابينا هه ميخواست بره پلاک 24 اومده بود 34 بردمش تا اونجايي که ميخواست تو صبر همت اين افراد من موندم تازه حيووني گوشاشم سنگين بود داشت ميرفت کلينيک سمعک بعد رفتم دانشگاه انگار همه بلاگو خونده بودن يا يکي بهشون گفته بود سوان ، مهسا ، بابک جونم جاتون خالي امروز وسط حياط دانشگاه پريد بقلم ، آرياي عزيز ، امير که چقد از دستش امروز خنديديم ..... همه انگار هوامو داشتن يکي احساس گناه ميکرد يکي همدردي يکي راه حل نشون ميداد يکي از وضعيت مشابه ميگفت ..... بازم منو سوان رفتيم دانشگاهو کلاسو پيچونديم آخه حاضر غائب نميکنه اونم کلاس تاريخ اسلام ، آفتاب که داشت ميرفت با امير رفتيم نماز خونديم هيچ نمازي مثل نمازاي دانشگاه نيست حواسم جمع جمع وقتي تو نمازخونه دانشگاه نماز ميخونم بعدم افطاري کلي آدم من ، بابک ، سوان ، مهسا ، پريناز ، الهام ، زهرا ، آزاده ، فاطمه ، امير ، عليرضا جونم ، سجاد ، مسعود ، سيا ، پيام جونم و يکي ديگه هم بود يادم رفته خنگول شدم خيلي حليم امشب چسبيد بعدم بياي خونه با بچه ها و با هووي بيگلي ولي ميدونين چي بهم خيلي حال داد اينکه همه کلي هوامو داشتن که يه وقت ديرم نشه و قانونامو پايمال نکنم .........
آقا مسابقه الان ديگه وقتشه ها من براي مرحله يک هيچي نگفتم چون يه درصد هم احتمال نميدادم جزو اينا باشيم ولي حالا که هستيم ديگه بايد دست به کار شد جالب اينجاس تو اين گروه که ما هستيم بقيه رقبا خيلي کله گندن کلي خواننده دارن اصلا شيوه کارشون فرق داره يه جورايي وبلاگاي باحالو ميخونن و يه تيکه هاييشو مينويسن و وبلاگ اصلي هيچکدام از نويسنده ها نيست ..... به هر حال تنهايي فراموش نشه ......