Wednesday, October 02, 2002

امروز روز خوبي بود روز الافي بيکاري يکي هم قرار بود بمونه دانشگاه ولي نمونده بود .... نه شرکت رفتم نه هيچ کاري کردم حتي رانندگي هم نکردم يه روز بي دغدغه و کلي هم خنده با دوستان ..........
يه چيز جالب فاميل باباي من با فاميل دربون محل کارش يکيه امروز مامانم زنگ زد با بابام حرف بزنه دربونه بر داشت مامانم گفت با فلاني کار دارم دربونه ميگه شما مامانمم ميگه خانومشون هستم يارو هم شروع ميکنه سلام و احوال پرسي که چطوري خانوم چه عجب يادي از ما کردين و ازين حرفا ديگه من که ترکيدم از خنده از قيافه مامانم .....
در آخر از تمام خراب رفيقان و اونايي که اساتيد گرامي رو پيچوندن بابت اين روز خوب کمال تشکر رو دارم ....