Thursday, October 24, 2002

عجب روزي ....سر صبح دنگ دنگ دنگ .... اه بازم اين دانشگاه لعنتي با اون کلاساي سر صبح 6 پا ميشي 6:45 راه ميفتي 7:30 هم دانشگاهي ولي کي حال کلاس داره 8 ميري کلاس بين دو تا کلاس مهسا رو ميبيني خسته ، آشفته سوان مياد ميري سر کلاس آمار سوان اصلا سر حال نيست تو راه خونه باهم حرف ميزنين يه چيزايي ميگين که من که هيچيشو نميخوام به ذهن بسپرم فقط براي حل مشکلات بس بود .... ديگه بعد ناهار چيزي به کنسرت نمونده سوان و مهسا ميان دنبالت واي خدا جونم سوانو چه تيپي - دل همه ي کساني که دوسان به اين خوشتيپي ندارن بسوزه من که دارم - بابکو بر ميداريم راس ساعت تو پارکينگيم آريا اينم آريا جون چه کرده باسه امروز بليت براي رديف سه ساعت 6 بالاخره همه جمع ميشن ميريم ميشينيم ......
اول فواد حجازي چه کرد اين بشر امشب چه نفسي داره بعدشم نوبت خود عصار بود اومدو شروع کرد .... بچه ها بگيم با هم ديوونگي 1 2 3 مهسا بابک عليرضا آريا سوان : "ديوونگي" يه لبخند و بعد ..... کيه که آخر ديوونگيه ..... بابک هم که پخش زنده داشت الو بابکم گوش کن ..... واي که عجب کنسرتي بود عصار از همه تشکر ميکنه و به عنوان حسن ختام .... کي گفته تو نباشي ..... سالن رو هواس بابکم که بالاخره مسئول سالن اومد بهش گفت آقا جون يکم آرومتر فقط مونده بود پاشه وايسه غر بده .....تو ماشينيم مهسا رو ميرسونيم سرمو ميندازم پايين که يکم فکر کنم يهو دوباره .... کيه که آخر ديوونگيه سرمو بلند ميکنم ميبينم دم در خونم سوان رسيديم ؟ آره عزيزم پشتتم نگاه کن بهه بابک هم که پياده کردي عجب خوابي يه خواب بي دغدغه با کلي فکراي خوب ايشالا هممون امشب اينطوري بخوابيم ....
آريا جان واقعا لطف کردي ما که مخلصيم هم بابت کنسرت هم بابت عکس اون خانوم ويونوليست چهارميه .....!