تنهام باز من تنهام و بقيه شمال تا دو ساعت پيش خيلي اعصابم خورد بود از ديشب تا امروز عصر همه چي جمع شده بود و منو خيلي ناراحت و نگران کرده بود مخصوصا يه کارنامه که هنوزم دلم شور ميزنه بابتش بچه ها که رفتن بعد تلفن ديگه کسي هم نبود باهاش حرف بزنم دلم گرفت داشتم ميترکيدم همه چيز تو سرم ميچرخيد رفتم يکم قدم زدم سعي کردم خودمو خالي کنم اونم اثر نداشت ولي يهو تو خونه آروم شدم نميدونم چرا ؛ زنگ زدم بعدش با بابي حرف زدم کلي خوب شدم ولي يکم الان گيج ميخورم بعد حرفاي بابي و اون کارنامه خدا بخير کنه ........