Friday, September 13, 2002

ديروز دانشگاه بوديم خيلي هارم ديديم ولي مشکله حل نشد گفته بودم که به اين سادگي ها حل نميشه بجاش ديدار ها تازه شد .
ديشب نامزدي دخترخالم بود تنها صحنه جالبش اونجاش بود که باباي منو بلند کردن برقصه من که تا بحال رقص بابامو نديده بودم مامانم قديما ميگفت بجاي رقص بال بال ميزنه بيربطم نميگفت ! ( ميگم خوب شد اندي اين "چه خوشگل شدي امشب" رو خوند ها . )
امروز صبح نشستم سهميه هفتگي وبلاگمو خوندم اونايي که تو اين هفته نرسيده بودم بخونم .... ديدم علي عسگري برگشته کلي خوشحال شدم ، از ناراحتي احسان هم که مشابهشو امسال زياد ديدم ناراحت شدم عجب حکايتيه حکايت دوستي هاي ما ...
اينهفته ديگه هيچ کاري ندارم کلاسم تموم شده و سر کارم خيلي سرم شلوغ نيست ولي با قبل خيلي فرق نداره چون همون کارا رو ميکنم ولي بدون عذاب وجدان کارهاي عقب مونده ...
امروز ظهر هم (!)...... (خيله خوب بابا غلط کردم ديگه انقد امروز ديروز فردا نميکنم )