Monday, September 30, 2002

ديروز عجب روزي بود صبحش تا عصري الافي ولي شبش يه شب قشنگ و فراموش نشدني به ياد اوردن بچگي از ياد بردن خستگي و ناراحتي من چي بگم همشو مهسا به اين قشنگي گفته :

" بااينکه امروز صبح سر يه جرياني حسابي شوک شدم اما بقيه روز اينقدر همه چيز خوب پيش رفت که حداقل براي امروز فراموش شد ...
وقتي بيفتي به چند تا خل مثل خودت و اينقدر بخندي که شقيقه هات تير بکشن ...
اينقدر چرت و پرت بگي و بگن که ديگه احساس کني اعتماد به نفسي نمونده تا از خودت دفاع کني ... چنگول چه چيز خوبي واسه اينجور وقتها ...
ميخندي ... ميخندي ... ميخندي ... له ميشي، اما بازم ميخندي چون همه مي خندن چون دوست داري همه اينايي رو که دور و برتن... به له شدنت هم مي خندي
اينقدر بهت خوش مي گذره که مي خواي لحظه ها رو تو نفسهايي که مي کشي حبس کني ...
وقتي بعد از يه روز پر از شلوغي ، اروم بشيني رو تختت ، چشماتو ببندي و به صداي نفسهات گوش کني تازه ياد سردردت ميفتي که گم بود بين صداي خنده ها ...


يه پارک ...
پارک که نه .. چهار تا درخت و دو تا صندلي تو کنج چند تا کوچه ...
ماشين پارک ميشه و چهارتا ديونه به اضافه يه عاقل از ماشين مي ريزن بيرون
يه راه طولاني از يه جاي دور با کلي ترافيک ... اخرش ميرسيم به اينجا ... چهارتا درخت و دو تا صندلي ... تا يه نيم ساعت بعدش اون چهارتا درخت هم مست صداي خنده هان ...

مدتهاست که بازي نکرديم. دستهاي هم رو مي گيريم. مي چرخيم ... مي چرخيم
اره ... بذار بچرخيم و فراموش کنيم ... ما مي چرخيم و دنيا کوچيک ميشه ... کوچيک کوچيک اندازه يه تيکه زمين چمن ... و صداي خنده

ـــ بچه ها ! قايم موشک بازي کنيم .
قايم موشک بازي کنيم و گم شيم تو اين لحظه هاي کوچکانه !! بکشيم کنار از تموم غم و غصه هامون ...
نازنين! قايم شو پشت اون بوته ناز و تکون نخور ... بذار فقط صداي خنده ها پيدات کنن

.... ابرو هاي هشت شده !!

توي ماشين ... از بند ترافيک که رها ميشيم اتوبان خالي جون ميده واسه اينکه گاز بدي هرچند عجله اي نيست واسه رسيدن به دنياي بزرگا ...
خطر يه تصادف وحشتناک از بغل گوشمون رد ميشه اما ما با هوشيم نه ..؟؟! مخصوصا موقع خطر ...
يادم نميره چند لحظه بعدش رو که وقتي همه چيز اروم شد پنجره ها رو بالا کشيديم ... ۳ ..۲ .. ۱ ... جيـــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ... تا ته صدامون رو جيغ زديم و ...

همه جا ساکته ... سرم درد ميکنه
مامان به من گفت‌: مهسا ... از بس خنديدي پاي چشمات چروک افتاده ...
مامي جون شايد چروک افتاده باشه ولي وقتي از پيري نيست چه باک ...

بابک ! مي خوام که يادم بمونه که هنوز دارم يه خورده حسابايي باهات ...!!
عليرضا ! اصلا روح من تو دماغم بود ... خوبه ؟؟!
ابرو هاي هشــــت شده !!! "


راستي ديروز بالاخره آريا رو هم ديديم ....