بيگلي .............. (عرعر....) صندلي بيگلي شکست ! بعدش يجا داشتم ميرفتم من يهو چپه رفتم بيگلي هم ناراحت شد take off کرد آخر صحنه بود ....
تازه يه سري کلي ناراحت بود تو سر بالايي پارک جمشيديه گوله گوله اشک ميريخت من و سوان برديمش دوباره تا پايين نازش کرديم حالش خوب شد ديگه فشار عصبيش کم شد منتقل کرد به من از بس کلاژ ترمز امروز گرفتم پاهام مال خودم نيست .....
فکر کنم الان بابک در حال جنگ و شنيدن ناله نفرين از آرش باشه آخه بجاي 4-5 ، 7:30 رسيديم .... البته دليلش اين بود که بيگلي مثلن در يک تصادف له شده ! (خدا اونروزو نياره ....)