Friday, September 27, 2002

....... چي بگم واقعا بابک اذيت شده . واقعا دلش شکسته شايد قدرشو نميدونن بابک که انقدر صبور بود انقدر خوددار بود که تابحال حتي يبار هم ياد پدر نکرده بود ببين چي بسرش اومده که دوباره بعد اين مدت دنبال اون تکيه گاه ميگرده . من به عنوان يه دوست ميدونم هيچوقت نميتونم همچين تکيه گاهي براي بابک باشم ولي هميشه سعي کردم کنارش باشم شايد منم به عنوان يه تکيه گاه کوچيک بتونم کمک کنم ولي انگار منم موفق نبودم شايد همون تلاش من با اعمال بقيه رنگ باخته شايدم اصلا تلاشي نبوده در اين حد .
بابکي که به اين راحتي از مرگ حرف ميزنه خيلي درد کشيده خيلي تو خودش ريخته خيلي .....
چي بگم.......