Friday, August 23, 2002

شاهين دلتنگستان بازم تو اون لحظاتي که کار بهتري نداشته نشسته يه چيزايي نوشته در مورد اين که ديواره و از اين حرفا بعدش نويسنده وبلاگ خودموني هم comment داده بود که حالا خوشبحالت که ديواري و مثل خود خودموني گودال نيستي و از مزاياي ديوار به گودال گفته بعد يکي اومده بود اينجوري نوشته بود از طرز فکرش خيلي خوشم اومد :
"ببينم چرا شماها اينجوري هستيد ؟
انگار تو جماعت وبلاگ نويسا ياس و نااميدي مد شده ! بابا زندگي زيباست اگه زيبا نگاهش کني . آقاي ديوار سعي کن اون سفيدي رو بزرگ و بزرگتر کني اندازه ي دلت ! تو کسي هستي که اينهمه آدم نديده دوستت دارن . زنده باش زنگي کن و زندگي ببخش .
جناب گودال از گودال بودن هم ميشه لذت برد اگه فلسفه وجودت رو بفهمي . تازه اگه فهميدي و دوست نداشتي ميتوني از هر باد که ميوزه بخواي يه خورده خاک بخواي تا پر شي ."
چقدر قشنگ ميشه با تغيير ديد همه چيز رو زيبا ديد ....
===================================
....مردمان را ديدم
شهرها را ديدم
دشت ها را کوه ها را ديدم
آب را ديدم خاک را ديدم
نور و ظلمت را ديدم
و گياهان را در نور و گياهان را در ظلمت ديدم
جانور را در نور جانور را در ظلمت ديدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت ديدم....
<<سهراب>>