Wednesday, August 28, 2002

اينو تو بلاگ CARPE DIEM خوندم وای تمومه موهای بدنم سيخ سيخ شد :
=============================================
در مراسم خاک سپاری ِ مادر ِ " س " ، زنبوری دخترک را گزيده بود . جمعيت ِ زيادی در حياطِ خانهء يکی از خويشان گرد آمده بود . او را که آخرين روزهای چهار سالگی اش را سپری می کرد ، ديدم . ابتدا از درد ِ نيش زنبور غافلگير شده بود و بعد درست قبل از جاری شدن اشک هايش ، در ميان چشم های ديگر ، مُصرانه در جستجوی نگاهی بود که هميشه دلداری اش می داد . گويی ناگهان همه چيز را فهميده باشد . فقدان ... مرگ ... اين بود که يک باره از جستجو دست کشيد .
اين صحنه که لحظاتی بيش طول نکشيد ، مؤثر ترين و جانگداز ترين خاطره ايست که جاودانه بی نظير خواهد ماند . در زندگی ِ هر يک از ما ساعتی هست که درک ِ مصيبتی غير قابل تسلی ، درونمان رسوخ می کند و آن را از هم می دَرد .