Saturday, August 17, 2002

نميدونم ايجاد تغيير در احساسات من چرا انقدر ساده و آسونه با شنيدن يه موسيقي يه ساعت ميرم تو خودم با يه داستان کوتاه مو به تنم سيخ ميشه با يه حرف کوچيک مامانم داغ ميکنم و با يه خبر ساده نگران و درمانده ميشم نميگم اينا بده نميدونمم که خوبه فقط ميدونم مشکل سازه . شايد خيليا فکر کنن من خيلي دير عصباني ميشم و خونسردم اين چيزيه که من تلاش ميکنم بهش برسم ولي هميشگي نيست بغضي اوقات مثل بچه ها وقتي در مقابل کس ديگه کم ميارم بغض ميکنم (خرس گنده خجالت نميکشه !) بعد پيش خودم خجالت ميکشم و سعي ميکنم اون موضوع رو فراموش کنم ولي يه کينه خرکي به دل ميگيرم که نگو . با ساده ترين حرفي تغيير عقيده ميدم ولي گاهي انقدر سر يه حرف بي منطقم واي ميسم که نگو نميدونم اين اخلاقاي بچه گونرو چه جوري تغييرش بدم (انگار اون بدبخت حق داشت که ميگفت من بچم ولي نبايد صاف بر ميگشت بهم ميگفت .)
وبلاگ شاهين دلتنگستان رو حتما همتون ميخونين ولي اگه جديدا نخوندين برين بخونين چند تا از همون مطالبي که مو به تن من سيخ ميکنه توشه ...
-----------------------------------------------------------
اينهم هديه اي از بندر انزلي از سوي آنکه دوستش داريد ! (البته اگه در بالاي کوه و توسط خود هديه کننده و با حرکات چشم و ابروي مخصوص که مختص تيکه هايي(!) مثل ايشونه و اهداف خاصي رو دنبال ميکنه خوانده بشه بسي شنيدني تره اوه اوه اوه .)
************
ووشو ووشو مو تورو نخوام
سياهي تورو نخوام
بلايي تورو نخوام
سياه سوخته تورو نخوام
بلاگيفته تورو نخوام
حرفنه بنه کنار... ( آواز به اينجا که مي رسه بابک از خنده ميترکه... احتمالا واسه همين قرار شد من اينجا بذارمش)