با بابک و پيام رفته بوديم عيادت محمدرضا يکي از بچه هاي دانشگاه حيووني تو تصادف دستش بدجوري شکسته . کنار پنجره نشسته بوده که يارو ميره تو شونه خاکي و چپ ميکنه دست محمدرضام که لب پنجره بوده بقيشم که معلومه . خودش که ميگفت راننده يا مست بود يا خمار . عجب آدماي بي ملاحظه اي پيدا ميشن ...
ولي عجب روحيه اي داره اين محمدرضا يکي اونجا بود گريه ميکرد محمدرضا ميخنديد و واسه ما جک ميگفت ! (بعضيا خجالت بکشن)
ميگفت دکترا گفتن شايد ديگه نتونه آرنج رو تکون بده يه عمل هم رو دستش کردن خدا بخير کنه .