Tuesday, July 30, 2002

من امروز اومدم بابت رفتار بد ديشبم با بابک ازش عذر خواهي کنم همچي حال خوشي نداشتم , ضمنا بهش بگم جاي بعضي شوخيها هر جايي نيست . من فردا صبح قراره با 4 تا از بچه هاي دبيرستان برم شمال ديگه از بس مامان و همکارام نصيحتم کردند که چجوري تو جاده بريد و شيطوني نکنيد خسته شدم خوبه حالا سابقه اين جور چيزا رو نداشتم ! به بابکم قول ميدم آخرين 5شنبه جمعه اي باشه که ميرم .
فعلا تا بعد
-----------------------
(( خانه دوست كجاست؟ )) در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها
بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
***
(( نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.
مي روي تا ته آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد،
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي:
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست. ))
(سهراب)